خدایا شکرت که این راه جدید جلوی پام گذاشتی
ممنونتم
زندگی چقدر زیباست
منهم خیلی خوبم
من خوشبخت ترین آدم روی زمینم
از تو متشکرم که راز گل سرخ رو به من نشون دادی
قول میدم درست ازش استفاده کنم

از این بهتر نمیشه
از این بهتر نمیشه
از این بهتر نمیشه

خدایا شکرت که این راه جدید جلوی پام گذاشتی
ممنونتم
زندگی چقدر زیباست
منهم خیلی خوبم
من خوشبخت ترین آدم روی زمینم
از تو متشکرم که راز گل سرخ رو به من نشون دادی
قول میدم درست ازش استفاده کنم

از این بهتر نمیشه
از این بهتر نمیشه
از این بهتر نمیشه
یک تصمیم سازنده !
سلام
اول راهنمایی بودم که یکی از همکلاسیها خیلی منو اذیت می کرد و به خاطر جثه اش همیشه منو میزد .
یه روز تو راه برگشتن به خونه جلومو گرفت و شروع کرد به اذیت کردن . منم که خیلی از دستش کلافه و عصبانی بودم تو یه لحظه تصمیمی گرفتم که یکی از بهترین تصمیمات زندگیم بود و تا به امروز اثرات اون تصمیم خیلی بهم کمک کرده. یک آن به خودم جرئتی دادم ،کیفمو به کناری پرت کردم و تو یه چشم به هم زدن با فن " بزکش " تو باشگاه کشتی دخانیات یاد گرفته بودم هیکل بزرگ همکلاسیمو به زمین زدمو پشت سرش چند تا مشت جانانه حواله صورتش کردم .
باور کنید همون شد . بعد از اون دیگه از اذیتهای همکلاسیم خبری نبود . بعد از اون ماجرا تا به امروز خیلی از اوقات که با سختیها مواجه شدم بعد از خدا نیروی اون روز من بوده که به فریادم رسیده .
تحلیل فنی فنی که من به دوستم زدم هم با دوستان کارشناس !!!![]()
دوستتون دارم و برای هم دعا کنیم . ![]()
رفتیم رای دادیم
سلام
آقا ما رفتیم رای دادیم . بالاخره برای گرفتن تانك ! باید اینكارو میكردیم .
سعی كردم انتخابهام حزبی و جوگیری نباشه . آخرین زورم و زدم كه درست انتخاب كنم .
اما یه صحبت خیلی كوچیك دارم با آقایون و البته خانمهای مسئولین از بالا به پایین , از كاركن گرفته تا كار نكن .
میخوام بگم بازم مردم اومدن و چه اومدنی , فراتر از انتظار ( با توجه به شرایط موجود سیاسی , اقتصادی , اجتماعی و نارضایتی بالای مردم از حكومت )
نه اینكه عاشق چشم و ابروی شما باشند و دلباخته ژستهای انتخاباتی شما شده باشند .نه اینكه شعارهای انتخاباتی احزاب مختلف هوش و هواسشونو برده باشه .
مردم فقط برای كشور و انقلاب و بهبودی اوضاع مملكت اومدن به صحنه . به خاطر خیلی از اصول و عقایدی كه بهش پایبندند اومدند .
تو رو بخدا اشتباهات گذشته رو تكرار نكنید, با ندونم كاریها و كشمكشهای حزبی مسخره تون مردم از دین و انقلاب خسته نكنید . باز كارهایی نكنید كه مردم به یاد روزهای قبل از انقلاب آهی از دل بكشند و افسوس اون روزها رو بخورند .
باز كارهایی نكنید كه خانه ملت تبدیل به خانه بازی احزاب بشه و حرفهایی توش زده بشه كه به اندازه یك ارزن برای ملت سودی نداشته باشه .
ایران خیلی عقبه . ای انتخاب شدگان ! از همین امروز كمر همت و خدمت به این مردم رنجدیده و تحت ظلم همیشه تاریخ رو محكم ببندید و برای حركت به سمت فردایی بهتر و زندگی شرافتمندانه تر با تمام سرعت و توان همراه این ملت عزیز پیش بیایید و این ولی نعمتان خود رو حتی یك لحظه از یاد نبرید .
و در آخر :
كاری نكنید كه خسر الدنیا و الآخره بشوید .
یه نكته كوچیك هم درباره تبلیغات انتخابات مجلس بگم و والسلام :
روز سه شنبه گذشته بود كه برنامه صبح بخیر ایران برنامه جالبی رو پخش كرد ( البته چند روزی بود كه ایكارو می كرد ). آقای واحدی ( مجری - گزارشگراین برنامه ) برای تهیه برنامه ای برای انتخابات , به یه كارگاه شیشه گری رفته بود و با كارگرهای اونجا درباره انتخابات صحبت می كرد و ازشون سوال می پرسید . در آخر برنامه آقای واحدی تمام كارگرهای اون كارگاه رو كه تعداد زیادی پسر بچه نابالغ هم بینشون بودن دور هم جمع كرد و ازشون خواست كه آمادگی خودشون برای حضور تو انتخابات اعلام كنند و جلوی دوربین باخنده دست تكون بدن .
با دیدن این صحنه یه چیزی به ذهنم خطور كرد و اون این مسئله بود كه واقعا" چقدر مسئولان ما از عدم حضور مردم تو انتخابات هراس دارند و برای تحریك مردم برای شركت انقدر هول هستند كه نمیدونن كه طبق قانون كار كردن افراد زیر 15 سال ممنوعه اونهم در مشاغل پر خطر و زیان آوری مثل شیشه گری و سر كله زدن با كوره داغ و مواد سمی .
پیش خودم گفتم نگاه كن آخه چرا حكومت ما انقدر عرصه رو بر مردم تنگ كرده كه از ترس عدم حضور مردم تو انتخابات و همچنین عقب نموندن از بلوای تبلیغاتی رسانه های غرب و دشمنان كشور , اینطور به دست و پا افتاده كه حواسش نیست اون چیزی كه تو شبكه ملی اش نشون میده اونهم با افتخار , غیر قانونی و خلاف تمامی موازین كارگری بین المللیه !!
نظر شما چیه ؟ زیادی اراجیف می بافم یا درست میگم ؟
چند روز پیش وقتی وسایل اتاقم و انباری مرتب می كردم و چشمم خورد به مقداری از كاغذ های قدیمی . تو این كاغذ ها از یادگاری بچه های راهنمایی و دبیرستان بود تا نوشته های پای منبر سخنرانان هیئتهای مختلف , دفتر آموزش نظامی دوران خدمت و خلاصه خیلی چیزهای دیگه از جمله چند تا دست نوشته خودم .
واقعا حالم عوض شد و خاطرات برام زنده شد و یه جورایی دلم خنك شد . حالا می خوام تعدادی از اون دست نوشته ها رو تایپ كنم . از یه متن كوتاه به عنوان " زندگی " كه تو حول و حوش اول دبیرستان نوشتم , شروع میكنم . لازمه بگم كه كه این متن ها رو با همون ادبیات خودش تایپ میكنم و سعی كردم دست به جمله بندیش نزنم . به هر حال اگه نقص و كمبودی تو نوشته ها دیدید به بزرگی خودتون ببخشید و منو كه اون موقع ها بد جوری سرم بوی قرمه سبزی !!
می داد عفو كنید .

به نام آنكه جان را فكرت آموخت
چراغ دل به نور جان بر افروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاك آدم گشت گلشن
"شیخ محمود شبستری "
زندگی ![]()
زندگی جاده ایست كه به هر حال باید از آن گذشت. چه یك نفر بیست سال در این جاده می رود و چه یك نفر صد سال و چه یك نفر یك روز . جاده ای منحصر به فرد كه در هیچ كجا دیده نمی شود , چون حس كردنی است , چشیدنی است , گذراندنی است.
انسانهای زیادی از اول خلقت تا اكنون مسافر این جاده طویل و جالب بوده اند . انسانهای نیك و بد , الهی و شیطانی . اما به هر حال باز هم رفته اند . كسانی نیك و الهی بوده اند و به این دنیا دل نبستند و به هنگام وارد شدن ملك الموت با اشتیاق كامل این دار فانی را ترك گفته اند و به وطن اصلیشان باز گشته اند . زیرا وطن همه ما اینجا نیست . ما فقط در اینجا آزمایش می شویم . لیاقتهایمان معلوم می شود , ظرفیت ها شناخته می شود . به همین خاطر افراد نیك و الهی این حقیقت را به خوبی دریافتند و این جهان را زندان و قفسی برای روح آزاده و حق جوی خود دانستند .
مرغ باغ ملكوتم نیم از عالم خاك
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هوای سر و كویش پر و بالی بزنم
"مولوی"

و امان و صد امان از آن دسته انسانهایی كه براستی فراموش كرده اند كه اهل این دیار فانی نیستند و راه سعادت كه همانا دل كشیدن از این مكان و اندیشیدن به عالم معناست را گم كرده اند و یا نمی خواهند كه قدم خود را در آن بگذارند .
دلا کجایی که مزدت را نقد میدهند !
سلام
دو سالی هست که با چند تا از دوستان مشغول انجام کار خیری هستم . این اواخر کمی دست تنها شده بودم و بهم فشار می اومد . بعضی ها مدام میگفتن که دست از این کار بکشم ، آخه دست تنها هم مگه میشه ؟ آخه مگه این کار فایده ای هم داره ؟
این حرفها از یه طرف و خستگی از فشار کار از طرف دیگه کلافه ام کرده بودم و راستش کمی مایوس شده بودم . روز چهار شنبه هفته پیش بود که سر کارم نشسته بودم و داشتم راجع به این موضوع فکر میکردم . باور کنید نمیدونم چی شد ! یه دفعه بلند شدم و رفتم یه بلیط قطار برای مشهد برای روز پنجشنبه گرفتم . الآنم که دارم این مطلب براتون مینویسم دو روزه که از مشهد برگشتم !! کلی نیرو و انرژی مثبت برای ادامه کارم گرفتم . تو حرم که بودم دلم شکست و بین خودم و خدا و امام رضا (ع) گفتم قربون کرمت آخدا ! عمرا" اگه خودم میخواستم بیام مشهد جور میشد ولی حالا که اینجام بازم باورم نمیشه و نمیدونم چه جوری اومدم اونهم چه روزی ...
کوتاه کنم مهربونها ! فهمیدم مزد آدم نقد نقد میدن پس چرا نسیه کار کنیم و غر بزنیم ؟!

این چند خطم دباره سفر مشهدم بخونید ، قشنگه :
جای شما خالی و ان شاء الله که خدا برای شما هم بخواد . دیروز صبح از مشهد برگشتم .
پنجشنبه ساعت 4 بعد از ظهر با قطار به سمت مشهد راه افتادم و ساعت 3/30 صبح به مشهد رسیدم .

قبل از نماز صبح حرم بودم . وای که چه حالی میداد ، بعد از تقریبا یک سال دوباره روی ماه گنبد و ضریح رو داشتم می دیدم . حرم خلوت بود ولی بعد از نماز صبح شلوغ شد . آخه جمعه مصادف بود با سالروز ورود کاروان اسیران آل پیغمبر ( ص ) به شهر شام . اون مصیبت عظمی !
خیل دسته های عزاداری و زوار بود که همینطور به حرم می آمدن . یه کاروان بود که برای هیئت دار الزهراء (س) مشهد بودند . این هیئت به طرز خیلی جالبی صحنه ورود اسرا به شهر شام رو باز سازی کرده بودند .جلوی دسته یک گروه طبال داشتند خیلی قشنگ طبل شادی و رزمی عربی میزدند که حاکی از شادی سپاهیان شام و کوفه بود . پشت سرشان افرادی نقش یزید ، ملازمان و اشراف شهرشام رو با لباسهای مجلل و نو اجرا میکردند. تو این دسته تعداد زیادی پرچمدار بود که روی اکثر پرچمها آیه مبارکه " انّا فتحنا لک فتحا" مبینا " نقش بسته بود .
عقب تر در دو ردیف نیزه داران بودند که رئوس الشهدا رو حمل میکردند .

و در بین نیزه داران اسیران حرکت میکردند که افرادیکه نقش امام سجاد ( ع ) و حضرت زینب ( س ) و دیگر آل الله رو اجرا میکردند همگی پابرهنه بودند و با زنجیر و دستبند و گردنبندهای آهنین بسته شده بودند و انقدر خوب و با عشق این کارو انجام میدادند که اشک تمامی مردم در آورده بودند . هر جا که یکی از اسرا به زمین می افتاد ، سربازان شروع به شلاق زدن میکردند که بلافاصله همه اسرا برای دفاع از اون خودشونو روی بدنش سپر میکردند که این موقع سربازان همه رو با تازیانه میزدند . گهگاهی هم نیزه مخصوص سر مبارک امام حسین (ع ) رو به میون اسرا می بردند.
فرد بازی کننده نقش یزید هم در بین لشگر میچرخید و به همه انعام و صله میداد و به یکی از سربازان اشاره میکرد که با تازیانه به سر مبارک سید الشهداء ( ع ) بزنه .
خلاصه ، همه با دیدن این کاروان منقلب شده بودند و گریه میکردند .
خدا خیرشون بده که چقدر خوب این واقعه رو بازسازی کرده بودن . منکه واقعا لذت بردم .
دعای ندبه و نماز جمعه رو تو حرم خوندم و با چشمان خیس از حرم بیرون اومدم . مقداری خرید کردم و رفتم ایستگاه راه آهن و ساعت 15/20 بعد از ظهر به سمت تهران حرکت کردم و سحر شنبه رسیدم .


یاعلی

نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
دایم سکوت مرگبارم را ...

معلم شهید دکتر علی شریعتی

سلام
چند روز پیش بود که بعد از کلاس از دانشگاه با دو تا از دوستام به سمت خونه راه افتادیم . یکی از این دوستام هم خدمتیم بود و تازه از دانشگاه شمال اومده تو دانشکده ما . حوالی خونشون که رسیدیم متوجّه حال خراب من شد و علتّش را از من پرسید. دلم نمیخواست با مشکلی که مدتهاست داغونم کرده و براش راه حالی پیدا نکردم ، رفیقم ببرم تو لک . چون می دونستم با نارحتی من ناراحت میشه .
از اون اصرار و از من انکار . کم کم زمینه گفتن آماده میکردم که به در خونشون رسیدیم . با اصرارش رفتم بالا و نشستیم و مشغول صحبت شدیم. بعدشم سرمون با دیدن کلیپهای موبایل گرم شد. خلاصه از هر چیز گفتیم و شنیدیم جز همون چیزی که به زور دوستم منو به خونشون برده بود . آخر هم چون برای شام نموندم از دستم ناراحت شد و به سردی از هم جدا شدیم و من به سمت خونه راه افتادم .
تو راه پیش خودم درباره این قضیه و مشکلم فکر می کردم . به خودم میگفتم :
« دیدی ! حتی دلسوزترین دوستانت تا آخر راه باهات نمیان یعنی نمیتونن بیان چون خودشون هم محدودن ، چون خودشون هم مشکل دارن . تنها خودشه که از خودت به تو نزدیکتر و دلسوزتره ، همون که همیشه تا آخر آخر باهات اومده ، دوست داره ، از ناراحتیت ناراحت میشه ، همیشه برات خیر میخواد . چرا ازش جدا شدی ؟ چرا این مشکل باعث شده اعتقادت بهش سست بشه . به هر حال این مشکلیه که خودت برای خودت ساختی و باید تحمّل کنی .
یادت باشه آدم بی درد وجود نداره . هر چی که بهت رسیده باید به خاطرش شکر کنی . اگه قدر نشناس باشی ممکنه خیلی از داشته هاتم از دست بدی . »

و خیلی از حرفها و فکرها که تو ذهنم مرور میکردم . هر چی فکر میکنم می بینم نباید آدم در برابر مشکلات هر چه قدر هم که بزرگ باشند از خودش ضعف نشون بده و ایمانشو از دست بده . باید توکّل کرد و در برابر سختیها مقاومت . البته این هم سخته و هم اجتناب ناپذیر ولی ممکنه ، با توکّل و کمک خواستن از خدا این مقاومت راحت تر هم میشه .


سلام
میخوام یه حقیقتی که بهش رسیدم بهتون بگم . چیزی که با تمام وجود و در تمام ابعادش درک کردم و باورش دارم . راجع به دستگاهی صحبت میکنم که اکثرا" کم و بیش مزه نوکری تو اونو چشیدن . آره دستگاه پر عظمت و پر جاذبه اهل بیت ( ع ) مخصوصا" امام حسین ( ع ) را میگم .
حتما" شنیدید که از قدیم گفتن که تو دستگاه امام حسین ( ع ) چیزی لنگ نمیمونه و همه چیز خودش جور میشه . به خدا همینطوره . بارها و بارها تو این 25 سال عمری که از خدا گرفتم درستی این قضیه برام اثبات شده. دیگه یاد گرفتم تو هیئتها و ایستگاههای صلواتی که به مناسبتهای مختلف با بچه محلها بر پا میکنیم ، غصه پول و دیگر چیزهای مادّی رو نخورم . به عنوان مثال یادمه شب ولادتامام حسین ( ع ) امسال ماه شعبان تو محلّمون ایستگاه صلواتی بر پا کرده بودیم . قرارمون این بود که شربت پرتقال و شیرینی و شکلات پخش کنیم . تابستون بود و برای شربت باید یخ میگرفتیم . کارها کمی عقب افتاد ، وقتی برای گرفتن یخ رفتیم دیدیم تموم شده ، به هر جا که سر زدیم نتونستیم یخ پیدا کنیم .
مونده بودیم حیرون و نگرون که چیکار باید بکنیم . به پیشنهاد یکی از بچه ها برای جمع کردن یخ به در خونه همسایه ها رفتیم . ولی آنقدر یخ کم جمع شد که همون 10 دقیقه اول همش آب میشد . خلاصه دیدیم چاره ای نیست ، دل زدیم به دریا و توکّل کردیم به خدا و توسّل به خود ارباب .
باور کنید هنوز هم یادم می افته منقلب میشم و اشک شوقم جاری میشه .مراسم شروع کردیم . مشغول پخش شیرینی و شربت و شکلات بودیم که دیدیم خانمی یه زنبیل پر از یخ آورد و دادش به ما .تا آخر مراسم چند نفر دیگه هم برامون یخ آوردن . از شوقمون گاهی می خندیدم و گاهی هم گریه میکردیم .
باور کردنی نبود ، مراسمی که امیدی به برگزاریش نداشتیم ، بیشتر از سه ساعت با حضور حجم انبوه عاشقان و مهمانان آقا ابا عبدللّه ( ع ) و با شکوه هر چه تمامتر برگزار شد .
اونشب انقدر یخ جمع شد که مجبور شدیم تموم کلمن های آب رو از یخ پر کنیم و برای استفاده مردم تا ساعتها بزاریم روی پیشخون ایستگاه بمونه و مقداری هم بزاریم پای درختان .
کوتاه کنم ، همیشه به دوستام میگم تو این دستگاه اصلا" حرص نبود پول و وسایل نخورید ، حتما" همه چیز خود به خود جور میشه فقط ما باید حرکت کنیم .
یاعلی

سلام
تا حالا شده برای شما مواقعی پیش بیاد که مشکلی یا درد دلی داشته باشین که از دیگران کاری ساخته نباشه ولی فقط خواسته باشید تا کسی به حرفها و درد دلهاتون گوش بده یا به قول دیگه اون آدم بشه سنگ صبورتون ؟
واقعا" یه همچین کسی تو مواقع سختی برای آدم نعمته اونهم یه نعمت بزرگ !
دیدید آدم بعد از اینکه با یکی درد دل میکنه چقدر راحت میشه حتی اگه مشکلش سر جاش باشه .
پس بیاییم با همدیگه یه قرار بزاریم ؛ بیایم از این به بعد حواسمون بیشتر به اطرافیانمون باشه تا اگر کسی بود که دنبال یه مونس و همدم باشه ما براش سرتا پا گوش باشیم حتی اگه نتونیم گره ای از کارش باز کنیم . یادمون باشه که خیلی از وقتها ما آدمها دوست داریم کسی فقط به حرفهامون گوش بده و انتظار کمک از کسی نداریم.

صبر کن صبر کن، کجا با این عجله ؟ وایسا بینم می خوام دو کلام باهات حرف بزنم. نصف شب کجا داری میری ؟
• جون من امشبیو بی خیال ما شو خیلی عجله دارم . با برو بچ قرار دارم اگه دیربرسم جون تو ضایع ست .
ای بابا تو که همش عجله داری ، پس کی می خوای به حرفام گوش بدی ؟ خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم، اما اینقدر خودتو مشغول این و اون کردی که اصلا فرصتی برای شنیدن حرفای من نداری
• خب بابا ، بیا من الان اینجام ، خوبه ؟ حالا حرفتو بزن ببینم چی می خوای بگی . فقط زود و تند بگو که دیرم شده
آره خوبه ، اما نه فقط جسمت،می خوام همه وجودت اینجا باشه ، قلبت ، گوشت ، چشمت ، همه و همه اینجا باشه.قبول؟
•باشه بابا قبول ، حالا بگو چی می خوای بگی؟
حالا شد ....
اون دوست قدیمیت خیلی سلام بهت رسوند و یه پیغامم داد که بهت بگم.
• دوست قدیمیم ؟ دوستم کیه؟
همونی که مدتهاست یادی ازش نمی کنی و بلکل فراموشش کردی؟؟
• من؟ من از دوستم غافل شدم ؟ امکان نداره . همه دوستام میدونن که من END رفاقت و معرفتم . امکان نداره از دوستام غافلشم .حالا کدوم دوستمو میگی ؟ اصلا اسمش چیه ؟ واضح حرف بزن ببینم چی میگی.. حالا پیغامش چی هست ؟
گفت که بهت بگم مدتیه بی معرفت شدی ؟ اینقدر غرق دوستات شدی که کمتر دیگه بهم توجه می کنی؟ دیگه با من نیستی، مگه بدی از من دیدی که منو ول کردی ؟ بابا بیا بهم سر بزن دلم خیلی برات تنگ شده
• ببینم همه این حرفها رو اون گفت ؟؟؟
آره ، همشو خودش گفت .
• د... بابا اسمشو که هنوز بهم نگفتی . زود اسمشو بگو ببینم این کیه که اینجوری دلش از ما گرفته
واقعا هنوز نشناختیش ؟ هنوز بجا نیاوردیش ؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟؟؟
• نه جون تو ، هنوز بجا نیاوردمش . اما حرفاش یه جورایی برام آشناست . جون من حالا اسمشو بگو ...
آره . خیلی با معرفته . و خیلی هم مهربونه . هر چی ازش بگم کم گفتم. خیلی چیزا گفت که بهت بگم .
اما همین یه جمله ازش بهت میگم :
« اگر آنهائیکه به من پشت کرده اند میدانستند چه اندازه انتظار آنها را میکشم و چه مقدار مشتاق توبه و بازگشت آنها هستم هر آینه ازشدت شوق و شور نسبت بمن جان میدادند و تمام بند بند اعضایشان بخاطر عشق من از هم جدا می شد » (1)
حالا شناختیش ؟؟؟؟
با تو م .... میگم شناختیش؟
چیه ؟؟ چرا ساکتی ؟ چرا چیزی نمیگی ؟ چیه ؟ چرا رفتی توی لک ؟ اعععع این اشکها چیه؟
• آره یه چیزایی داره یادم میاد ، اره شناختمش ، خوب هم شناختمش . این اشکهای دلتنگیم ، دلم براش تنگ شده ، خیلی ،
موبایلت داره زنگ می خوره ، گوشی و بردار فکر کنم دوستاتن ، مگه باهاشون قرار نداشتی ؟ پاشو برو دیگه ... چیه ، چرا بلند نمی شی دیرت میشه ها ! ! ! دیر برسی پیش بچه ها ضایع میشی ها
• دوستام ؟ کدوم دوستا ؟ من دوستمو تازه پیدا کردم . دوست مهربون
ی که خیلی مدیونشم. دوستی که آخره رفاقته ، دوستی که . . .
چیه ؟ چی شده ؟ چرا اینجوری گریه می کنی ؟ یواش ، بابا نصفه شبه یواشتر الان همه بیدار میشنا ! ! !
چیکار می کنی ؟
• می خوام برم پیش دوست عزیزم و امشب و با اون خلوت کنم . خیلی حرفها برا گفتن باهاش دارم
• راستی ،،، عطر و سجاده ی منو ندیدی ؟؟؟
---------------------
1 - حدیث قدسی
دو سه شب بیشتر به آخر ماه رمضان نمونده . واقعا" چقدر زود گذشت ، انگار همین دیروز بود که اولین افطاری ماه رمضان با مادرم خوردم . مثل برق گذشت و باز من هیچی نفهمیدم . حیف و باز هم صد حیف .
آخه چطور نتونستم از این همه فرصت و نعمت بهتر استفاده کنم ؟ چرا اینهمه نمک خوردم و نمکدان شکستم ؟ آخه پس کی میخوام آدم بشم و دست از بی معرفتی بردارم . آه ، ای خدا جون چیکار کنم ؟ خداجون چطوری میخوای با من تا کنی ؟
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
امشب دلم گرفته ، انگار دارم یه چیز با ارزش از دست میدم ، غم جدائی یه مونس فطری روی قلبم سنگینی میکنه. این دو سه شب نباید از دست داد خیلی مهمه. میخوام میرم حاج منصور ، این دل اونجا میشه یه کم آروم کرد .
رفقا شما هم وقت کردید بیاید . شبای آخر حاجی کولاک میکنه. مسجد ارگ یه پارچه میشه آه و ناله و سوز و عطش .
الهی به زیبائی سادگی 
به والائی اوج افتادگی
رهایم مکن جز به بند غمت
اسیرم مکن جز به آزاردگی
هر جا بودید یا بهتر بگم اگه دلتون پرکشید پیش خدا قاطی همه حاجتاتون و دعا برای آدم خوبها ، منو هم از یاد نبرید .
التماس دعا
یا علی ![]()
سلام
متن زیر از وبلاگ یکی از دوستانم کپی کردم . آدمی جبهه ای و اهل دل . این مطلبشم خیلی به دلم نشست و راستش و بخواهید میخوام امتحانش کنم . البته امام رضا رو که نه خومو .


بنام فقط او
السلام علیک یا علی ابن مو سی الر ضا
یادش بخیر چه قلب ونیت پاکی داشتم سالها قبل هر ماه به زیارت امام هشتم می رفتم قبل از رفتنم همیشه نیت می کردم یا امام رضا اگر زیارتم مورد قبول است این دو روزی که درمشهد هستم لطف کن زوارت را که مشکل مالی دار ند نزدم بفرست تا با حل کردن مشکل انها بفهمم تو قبولم کردی .
البته این نیت حالت سمبولیک داشت و می خواستم بفهمم ر ابطه ام با اقا دو طرفه است یا خیر .
بخودش قسم بارها پیش امد کنج حرم نشسته بودم وشخصی کنارم می نشست و تقاضای رفع مشکلش می کرد . منهم با کما ل افتخار کمکش می کردم و خوشحال از اینکه امام به این وسیله با من حرف می زند بر می گشتم . این روال در گذشته بارها تکرار شد . بعد از اینکه بینشم بازتر شد
این کار برایم سبک جلوه می نمود لذا این نیت را ترک کردم . وبعداز تر ک این نییت مسا فرتم به مشهد کم شد بطوریکه درین 4 سال اخیر 2 بار بیشتر نرفتم واخرین بار نیز 2سال پیش بود
از زمانی که این رو یه را کنار گذاشتم توی زیارت حال چندانی به من دست نمی داد .سه ماه پیش تا
الان که سیستم کارم متحول شده ویک روحیه معنوی خاصی گرفتم چند نوبت حرکت کردم بروم
جور نشد تا اینکه 15/11/1385 ناگهان تصمیم به رفتن زیارت گرفتم .
ساعتی قبل از حرکتم ان نیت قدیمی به ذهنم رسید ولی توجهی نکردم لذا برایم بی اهمییت بود .
شب دومی که مشهد بودم ساعت 1 نیمه شب از هتل محل اقامتم به طرف حرم اقا حرکت کردم
کوچه ای که منتهی به حرم میشد خلوت خلوت بود یک قو نمی پرید ناگهان جلویم خا نمی گریان ظاهر شد . از کنار هم ردشدیم تمام وجود وحواسم به حرم اقا بود ان خانم چند قدم از من دور شد ولی برگشت وصدایم کرد .اقا اقا لطفا......برگشتم نگاهش کردم تمام وجودش گریه والتماس بود و صورتش نشان میداد که مدت طولانی ناله وزاریی داشته است . تا حالا دیده ای مادری بچه اش روی دستش بال بال بزند واز دکتر تقا ضا ی کمک کند . این خانم روبروی من این حالت را داشت .حالش بسیار غریب بود . گفت از سر شب تا الان خواستم داخل حرم مشکلم رابرای کسی طرح کنم وطلب کمک کنم نتوانستم دست خالی داشتم بر می گشتم.ا وناامید از همه جا واز همه کس رو به من کرد گفت کمکم می کنی . سرم را پائین انداختم و رفع مشکلش کردم . از کنارم گذشت ولی هی بر می گشت و یا صاحب الزمان و یا امام رضا می گفت وتشکر می کرد .
از دعاهای خانم ازیک طرف شاد واز طرف دیگر شرمنده اقا که من لیاقت این دعاها را ندارم با این حال وارد حرم اقا شدم . به خود امام رضا تا حالا این حالت را نداشتم وبرایم وصفش بسیار مشکل است روبروی ضریح مطهر اقا 3ساعت ا یستا دم واشک ازچشمان من انی قطع نشد این حال را اصلا در تمام عمرم یک بار هم حس نکرده بودم . دلم میخواد همه را بگم ولی الان نمی توانم تو حرم ا تشم ز دند پدرم را در اوردند. اقا این دفعه بلای سرم اورد که حاضر نیستم یک لحظه اش را بدهم و تمام دنیا را بگیرم .فهمیدم اگر نیتم به ظاهر کوچک و بی ارزش بود ولی پشت ان خلوصی مستتر بود که اقا انرا دوست داشت . فقط باید خالص شد ارزش نیتها را ما نمی فهمیم .